"همسایه ای که قرار نبود عاشقش شوم" p23
56 دقیقه پیش · · خواندن 4 دقیقه سلام sm هستم. با قسمت جدید رمانم اومدم.
ایا عشقی که نابود شده میتوانه از نوع درون ما ریشه کنه؟ یا ترس هایی که از گذشته وجود داره ما رو باز نسبت به عشق بدبین میکنه؟
"نویسنده: همه لحظه ای پر از خوشی، بعد از این همه جنگ و دعوا و اتفاقات بد تجربه کردن. بعد از مدت ها لبخند روی لب همه نشسته بود. و لحظه غیر قابل توصیفی رو کنار هم ساخته بودند. اشک شادی در چشمانشون جمع شده بود. هیچکس فکر نمیکرد که مرینت و ادرین روزی دوباره با هم اشتی کنن.
ول یک اتفاق خیلی بد باعث اشتی این دوتا شد.
مرینت و ادرین با اینکه خودشون نمیخواستن این قضیه بپذیرن.که روح اون ها کامل کننده ی همدیگه هست. و روحشون از گذشته به هم تعلق داره.
بعد از چند دقیقه همه به سمت بیرون رفتن. تا این دو مرغ عشق به اصطلاح عاشق رو تنها بزارن."
ادرین: بغل مرینت گرمی خیلی خاصی داشت باعث شد. که حالم خیلی بهتر بشه.
مرینت: اصلا باور نمیشد که ادرین بغل کردم. اون تو بغل من گریه کرد. خیلی خسته به نظر میرسید. و هر چی هم که باشه اگه اون نبود منم الان زنده نمی موندم. هنوز درد زیادی تو بدنم جاری بود. خسته بودم. ولی ادرین باعث شد که کمی از دردم رو به دست فراموشی بسپارم.
الان فقط خودمون داخل اتاق بودیم. فضا کمی خجالت اور و معذب کننده شده بود. ادرین از بغل کردنم. دست کشید. و با لپ هایی که کمی گل انداخته بود. روی صندلی کنارم نشست. گفت:
ادرین: با اینکه میدونستم الان وقت خوبی نیست. ولی برای اولین بار تو زندگیم کل شجاعتم رو جمع کردم. و گفتم: مرینت میدونم که باعث شد زندگیت برای یه تایم طولانی ناراحت کننده و عذاب اور بشه ولی من میترسیدم. میترسیدم که روزی به عنوان دوستم از دستت بدم. میدونم دیر شده، خیلی هم دیر شده. حقم میدم که دوست نداشته باشی من ببخشی یا حتی دیگه تو صورتم نگاه کنی.
فقط خواستم بگم به خاطر تمام این اتفاقات ببخشید. ببخشید که زندگیت خراب کردم. باعث شدم نگاهت به اطرافیانت بد بشه. ببخشید که نتوانستم خودم زودتر برسونم که هیچ بلایی سر نیاد.و نتوانستم کار خاصی برات بکنم. فقط خواستم بگم اگه دیگه نخوای من ببینی قول میدم که از جلو چشمهات و زندگیت غیب میشم. ولی خواهش میکنم. برای راحتی خودتم که شده من رو از ذهنت پاک کن، من لیاقت کسی مثل تو رو ندارم.(نویسنده:تمام این حرف ها رو با بغض گفت.)
مرینت: باورم نمیشه که ادرین کسی که تا صبح امروز فکر میکردم دشمنمه الان رو به روم نشسته و این حرف ها رو میزنه. اشک از گوشه ی چشم به پایین سرازیر میشه.
یهش نگاه کردم. اون ادرین سرحال همیشه نبود. همونی که با تمام وجود حتی اگه خوشحال یا عصبانی بود. با ماسکی که به چهره اش میزد. کاملا بی روح و بی تفاوت به نظر میرسید. الان حتی از من خسته تر بود.
در چهره اش کلی حرف نگفته داشت. که مثل بغض تو گلوش گیر کرده بودن.
با کلنجار زیاد بهش نگاه کردم. گفتم که من دیگه ازت متنفر نیستم. شاید عذر خواهیت برای خیلی قبل بوده که باید میگفتی. ولی با تمام وجودم عذرخواهیت قبول کردم. و شاید اگه به موقع بیان میشد دیگه تمام این اتفاقات پیش نمی اومد.ولی حالا گذشته ها گذشته. دیگه از دستت ناراحت نیستم.و خب فقط این ماجراها تقصیر تو نبود. و منم دخل زیادی تو این ماجرا داشتم.
منم خیلی بچه بازی درآوردم. و خیلی چیزهای نسبتا بی اهمیتی رو بزرگ کردم. تو دلم نفرت رو برای سالها پرورش دادم. ولی دست سرنوشت ما رو دوباره بهم رسوند.
ازت میخوام تو هم من ببخشید به خاطر تمام اتفاقات و دیگه خودت رو بابت من سرزنش نکنی. و خب خیلی هم ازت متشکرم که به موقع رسیدی. و جونم نجات دادی. و من تا اخر عمرم مدیون تو هستم.
"نویسنده: اتاق در سکوت غرق شد. و بعد هم ادرین پیش مرینت موند. بقیه رفتن که دوست داشتن بمونن ولی خاله سابین نذاشت.
اولش تام و سابین به ادرین گفتن که اونم برای استراحت به خونه بره. ولی ادرین قبول نکرد. و گفت که شما به خونه بروید ولطفا فیلیکسم همراه خودتون ببرید. که استراحت کند. چون از راه دور اومدیم و بعد از اتفاقات امروز خیلی خسته شده.
سابینم گفتش که خود ادرینم از راه دور اومده و خسته است. ولی ادرین قبول نکرد. گفتش که پیش مرینت میمونه و روی تخت همراه استراحت میکنه.
چند روزی میگذره. و روز بعد از اون اتفاق مرینت مرخص میکنن. ولی برای مدتی بهش استعلاجی میدن. تا استراحت کنه. و بهتر بشه. مامان و بابای ادرینم از لندن اومدن. و الان حال مرینت کمی بهتر از قبل بود."
خب خب من به قولم عمل کردم و امروز برای اینکه شرط ها کامل شد. پارت جدید نوشتم. تا شب هم پارت اول رمان عاشقانه ای روی یخ مینویسم. شما هم به اندازه ای که دوست داشتید. حمایت کنید. که پارت بعدی رو زودتر بزارم.
شرط پارت اینده 8لایک ❤/30کامنت 💭