♡عاشقانه ای روی یخ ♡p1
55 دقیقه پیش · · خواندن 3 دقیقه سلام sm هستم. با رمان جدیدی اومدم. من رو بعضی ها با رمان "همسایه ای که قرار نبود عاشقش شوم" میشناسن.
خب خب به انتخاب شما ها ♡عاشقانه ای روی یخ ♡ طرفدار بیشتری داشت. پس اول از این رمان شروع میکنم. اگه دوست داشتید و وقت کنم رمان دیگه هم که معرفی کردم. هم میزارم.
شمشیر در مقابل شمشیر قرار داشت. حرکاتی کاملا بی نقصی بین هر دو نفر صورت میگرفت. دو مبارز ماهر در مقابل هم قرار داشتن. دو فرد که عمرشون رو به پای مهارتشون تو این رشته گذاشتن.
یکی از این افراد به شدت سخت کوش بود. هر فرصتی غنیمت میشمرد که به حریف مقابلش حمله کنه. و خودش رو پیروز مسابقه کنه.
نفر مقابل بر عکس او کاملا فردی ساکت و باهوش و نکته سنج بود. به راحتی بلد بود. که چجوری در مقابل فرد ایستادگی کنه. و در مقابل ضربات دفاع کنه. و در بهترین فرصت اولین ضربه رو بزنه.
فرد اول پسری با مو های بور بود. در زیر کلاه هم درخشندگی از مو های زیباش مشخص بود. با چشمان سبزش به دنبال بهترین موقعیت برای پیروزی بود.
در مقابل او دختری قرار داشت که مو های کوتاه سرمه ای داشت. و با چشمان ریز بین قهوه ای رنگش به تمام حرکات حریف خود مسلط بود. در کارش انقدر ماهر بود که انگار خون و ریشه اژدها در زیر پوستش میجوشید. و یکی از نمادگان انها بود.
و بالاخره مسابقه با پیروزی دختر تمام شد. با بر داشتن ماسک ها. چهره های زیبا ی هر دو نمایان شد.
لبخند بر لبشان نشست. دو مبارز در مقابل هم بودن ولی بعد از سال ها شاید میشد دوستم هم بودن.
یا شایدم دو عاشق که به هم امید میدادن. امید روز های بهتر. امید روزی که قرار نیست سختی بکشن و از هر چیزی که ازارشان میداد. رها شوند.
مربی اعلام کرد که برای امروز کافیه و باید استراحت کنن. ولی از تمرین دست نکشن.
ادرین ان پسر مو بوری بود. که در مقابل حریف قرار داشت. سعی داشت که لباس هاش رو عوض کنه. با لحنی که خجالت در ان بود. گفت که کاگامی میخوای بریم سینما؟.
کاگامی دختری که از شادمانی پیروزیش نمیدانست. چه کند بسیار خرسند و خوشحال به نظر میرسید. اولش سعی بر مخالفت داشت. ولی هرگز این اتفاق خوب رو نتوانست از دست بدهد.
حالا که در کنار او بود. شجاع تر از قبل شده بود. حتی حاضر بود به خاطر او در مقابل هر کسی به ایستاد.
ولی آیا تمام عشق ها پایان خوبی دارد.!! یا ما زیادی خام بودیم که در ان گیر افتادیم.
گذشته ای که داشتیم رو به اشتراک گذاشتیم و هر لحظه به هم کمک کردیم که از گذشته فرار کنیم.
ولی مگر میشود تا ابد از تمام ترس هایمان فرار کرد. گاهی باید با انها رو به شویم. تا خودمان را نجات دهیم.
در افکار، رویا غرق بودم. که با صدای گرم و شیرین او به خودم اومدم.
همیشه فکر میکرد که من و او تا ابد متعلق به هم هستیم. ولی اشتباه میکردم. او و من به افراد دیگر تعلق داشتیم. در ان زمان زیادی خام، ساده بودم. که نفهمیدم اگر من نباشم او مرا راحت جایگزین میکند.
به سمتش برگشتم با لبخند و صدای نرم و ارام جوابش رو دادم. گفتم چرا که نه خوشحال میشم که هر لحظه در کنارت باشم.
ممنون که همراه قسمت اول رمانم بودید.
نظرتون رو حتما در کامنت ها بگید که دوست دارید ادامه بدم یا نه؟.
و خب یک نکته که قراره بهش اشاره کنم اینکه شیب اصلی رمان ادرینت هست. ولی قراره داخل رمان از شیب های دیگه هم استفاده کنم.
شرط پارت اینده: 5 لایک ❤️🔥/8کامنت💭
اگه شرط های هر دو رمان برسه فردا قسمت جدیدشون میزارم.
"و خب اینم بگم که بتوانم اون یکی رمانم هم میزارم."